نیمه شهریور ...
به نام خدا...
دو هفته ای هست که برات چیزی ننوشتم...عزیز دلم... نمیدونم فرصت نمیشه... یا تنبلی میکنم... یا حس نوشتن ندارم... یا اینکه نمیذاری ازت عکس بگیرم ... دوربین و داغون کردی و منم پست بدون عکس دوست ندارم....
حالا به هر دلیل!!!
سعی میکنم اوضاع بهتر بشه و اینجا سوت و کور نمونه...
دوست ندارم شیرین کاریا و حرفای جدیدت یادم بره... این ای بابااااا گفتن چپ و راستت...که جقدررر به جا استفاده میکنی... که میمیرم براش ...این بوسه های بی دلیل و محکم و آبدارت... این سفارش غذا دادنت... و بی صبرانه روبروی اجاق گاز نشستنت ... تعریف داستان تماشای جوجه تیغی و لاک پشت و بز و ...
خلاصه گفتنی ها زیاده... اما...
اتفاق مهم این روزا... سفر خاله مینا ست...
که هر کجای دنیا که باشه دوسش داریم... ده تااااا .... آخه ده تا از نظر بردیا خیلی زیاده

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نیمه شهریور ...
